بي توزندګي زهراست

تعبيرخوابم توي

زجروعذابم توي

شام وغزل من

بي تونمك ندارد

شب بي توتاريك است

روزم رونق ندارد

بي توزندګي زهر است

باتواشنايي فخراست

شوخي زكه اموختي

شرربه دل اندوختي

ګل توي ګلشن توي

ان سروي چمن توي

نازت تسسل خواهد

صبروتحمل خواهد

به وعده وفاكردن

عيني عبادت است

دل را به دريا زدن

مردي وغيرت است

درمن نګر درمن نګر

دردم نګر دردم نګر

اسوده بي توهيچ صنم

پيموده درپيچ وخمم

من مرغي ازادبودم

صفيرفرياد بودم

دردام توشكارشدم

به زلفت ګرفتارشدم

با خوشي  بريده ام

زهرت چشيده ام

باجام بيګانه شدم

درشهرافسانه شدم

ظالم به يادت نيستم

شاخي شمشادت نيستم

نه عروس يجله شدي

ګويي دامادت نيستم

فريادمن پرناله است

آشك چشمم غساله است

ديريست پيامت ګم شده

ياردرزبانت ګم شده

ګم شده ګان پيدا شوند

روشن دلان بينا شوند

يعقوب به معشوقش رسد

يوسف په محبوبش رسد

ايدبهارازراه زنو

روزمي شود زپشتي شو

اي بي وفا نګارمن

نه كوش به ازارمن

روزي رسدحيران شوي

ازكرده پيشمان شوي

بيا سرورنشاط من

اي هستي وبساط من

شب ناله هايم ګوش كن

جامي پيا پي نوش كن

غرقم بكن درپاي خم

زهرم به دستي خودبده

نګزاربه دستي مردم

يكباربيا ګردو برم

به زانوات بګزارسرم

من جان دراغوشت دهيم

بعدها فراموشت دهيم

به پاي معشوق جان دهيم

جانم را به جانان دهيم

عافبت ازجهان رفتم

با ذكرتونالان رفتم

۱۲ميزان ۱۳۸۹قندهار