اګران دخت قندهاري اسيركند دل ما را
به جفت ابرويش بخشم ديوان غزل ها را
بيارساقي مي صافي كه هنوزجان است باقي
نه مي ارزددنيابه هيچ نه فهمديارمعما را
دلم كوشدبه خرسندي نشاط خواهدزپيوندي
نشاط سرګرم خويشتن است نه داندسوزدلهارا
افسون چشماني مستت خراب روزګارم كرد
زنجيرزلف مشكينت چه محكم بست دست وپارا
غمت را دل پنا داده حياتش محو توفات است
زبس كه مست ومغروري نه دردداني نه دوا را
دلت سنګين رخت رنګين نه بيني سوي مسكين
دلت چون سنګ بي بهره است نه داني رسم وفارا
سخنهاي به دل داري نه مي ګويي زهوشياري
يك روز درپرده ميګفتي سخنهاي ان سالهارا
مشوغافل زكاردل كه باز ايد دوصد مشكل
ګاهي ګريان ګاهي نالان نباشدسودسودا را
۱۰ميزان ۱۳۸۹قندهار
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر ۱۳۸۹ ساعت ۹ ق.ظ توسط صاحبزاده نالان
|