داری خبرکه انجا...
باروزهای نیمه روشن
با شبهای همه تاریک
درفکرجستوجویت
با خودجنگ داریم
باران قطره قطره
برسقف خانه ای تو
در می کوبد به زور
فریاد می زند
داری خبر که انجا
چندطفل بی پدر
چون جوجه های مرغ
از وحشت سردی
زیربال مادر
پنا بردند به سختی
درء خانه شکسته
توفان با چنگ خود
انرا تکان میدهد
صداای شوم دارد
مادر ما می ترسیم
مادر کلکین را ببند
خانه ای ما سرد شده
یکی....
مادرمن گرسنه ام
یکی ...
مادرمن تب دارم
مادرچرا کسی؟
پرسان ما نه اید
مادر...
انها خبر ندارند
انها اشراف زاده اند
انها وزیر هستند
ازما دلگیرهستند
انها پا چا هستند
ازما جدا هستند
باران قطره قطره
برسقف خانه ای تو
درمی کوبد به زور
فریاد می زند
داری خبرکه انجا ...
زمستان سال 1383/10/9روزچهارشنبه کابل ساعت 10 روز
صاحبزاده نالان
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط صاحبزاده نالان
|